|
|
|
|
|
الا ای دختر چون غنچه شاداب الا ای دختر زیبا و جذاب تو ای دوشیزه ی دانا و با هوش ز من این یک نصیحت را بکن گوش مکن ای نازنین هرگز تو شوهر که باشد شوهر از ابلیس بدتر وفا در جنس نر هرگز نباشد در او از مهر اثر هرگز نباشد بود کارش فریب و حقه بازی بود استاد فن صحنه سازی به جز دوز و کلک کاری بلد نیست ره و رسم وفاداری بلد نیست نه او داند که همیاری چه باشد نه می داند که زن داری چه باشد نبرده بویی از مهر و محبت نشان در او نباشد از صداقت پس از ماه عسل از تو شود سیر کند اخلاق او ناگاه تغییر ز« قربانت روم» دیگر خبر نیست ز « می میرم برایت» هیچ اثر نیست « فدایت می شوم» گردد فراموش شود آتشفشان عشق خاموش دلش را می زنی بعد از دو سه ماه بجنبد چشم و گوشش گاه و بیگاه بیفتد در پی زن ها شب و روز تو می مانی و اشک و آه جانسوز رود هر دم پی دلدار دیگر گزیند هر زمان او یار دیگر نه بر زشت و نه بر زیبا کند رحم نه بر پیر و نه بر برنا کند رحم نه شوهر دار از او در امان است نه ایمن بیوه زن زان قلتبان است نصیب تو ولی از اوست سردی خیانت، بی وفایی، هرزه گردی بر آن گل گونه هایت می زند چک نوازد گونه ات با مشت، مردک نبرده از حیا و آبرو بو نثارت می کند مشت و لگد او زند بر صورت ناز تو سیلی اگر شوهر کنی خوار و ذلیلی نداری جیره جز فحش و فضاحت نداری بهره ای غیر از فلاکت کتک داری تو از او جیره هر روز نوایت ناله و آه جگر سوز ز بس زجرت دهد آن دیو ملعون شود یک چشمت اشک و آن یکی خون نمی خواهی اگر عمری تباهی اگر خواری و خفت را نخواهی نشو تسلیم جنس نر تو هرگز نکن شوهر نکن شوهر تو هرگز |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط حمید علی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
گر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی
چشمهایم را می شستی
نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
هرگز قلبم را نمی شکستی
لحظه ای مرا نمی آزردی
همه چیز را فدایم می کردی
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط حمید علی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
tied to you mother/wife apron strings مردی که شدیدا به مادر یا همسرش وابستس
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط حمید علی پور
|
|
||
|
|
|
|||||
|
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط حمید علی پور
|
|
||||||
|
|
|
|
اگه مي تونستم تو دنيا يه چيز ديگه باشم .... مي خواستم اشک تو باشم... که تو چشمات متولد بشم روي گونه هات زندگي کنم و روي لب هات بميرم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 5:24 بعد از ظهر توسط حمید علی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
يك سلام پررنگ و چند نقطه چين ... به علامت جوابهايي كه هرگز ندادي
و يك دقيقه سكوت!
به احترام تمام لحظه هايي كه در انتظار پاسخ تو مردند.
به فرض كه دلت نخواست! به فرض كه حوصله ات نيامد!
به فرض كه لايقش نبودم! به فرض كه دوستم نداري!!
نه خودم نه نامه هايم را!!! اين خودش قانع كننده ترين دليل دنياست.
بي دليلي هم خودش كلي دليل است. لااقل مي گفتي:
اين هم كه جوابي ننويسند جوابي ست!!
دريغ از همين حرف,
چه مي شود كرد توئي و عزيزكرده اين دل رسواي سرگردان خودم,
چه كارش كنم جواب هم ندهي بهانه ات را مي گيرد, بگذريم...
حوالي همين روزهاي پژمرده نيامدنت انگار كسي از آسمان به من گفت
شايد اين عزيزكرده دلت شعر به دل مخملي اش نمي نشيند!
حق بعد از تو با اوست. اين بار ديگر شعر نمي نويسم,
نامه هايي را برايت مي نويسم كه در تنهايي پاييزي ام براي خودم نوشتم
و براي تو پاره كردم.
ممنون كه هميشه ناخواسته كمكم مي كني چه خودت,
چه اسم قشنگت, چه نيامدنت
و اين بار هم بي جوابيت كه كانون از هم پاشيده نامه هاي پاره پاره ام را به
هم پيوند زد,
تاريخ نمي زنم!
هر وقت كه تو ممكن است حوصله مهربانيت بيشتر باشد.
حرف آخر اينكه ياس سفيدم, بي تقصير پروانه ات مي مانم
و براي تو مي نويسم, تو عزيزي! نگو چه لحن غم انگيزي,
راست مي گويم كه عزيزي, حتي اگر اينها را هم مثل بقيه فراموش كني
و دور بريزي!
كسي كه هم بي تو ميميرد و هم براي تو! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 5:24 بعد از ظهر توسط حمید علی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
این شعر رو تقدیم می کنم به عمو حجت که چند روز بیشتر سعادت با هم بودن رو نداریم
به نام حق به نام آنکه کلمه دوستی را آفرید عشق را رنگ را . . . به نام آنکه کلمه را آفرید و کلمه چه بزرگ بود در کلام او و چه کوچک شد آن زمان که می خواستم از او بگویم سالهاست دچارش هستم . و چه سخت بود بی دلی را ساختن خانه ای در دل و این دل بینهایت . چه جای کوچکی بود برای دل بیتابش او رفت و من نشناختمش در تمام میخک های سر هر دیوار آواز غریبش را شنیدم اما نشناختمش همانگونه که بغض های گاه و بیگاهم را نشناختم فقط آنقدر او را شناختم که در سایه های افتناده به کلامش به دنبال جای پای خدا باشم اینجا هر چه هست جز با صداقت او و کلام و نقش های او حوض بی ماهیست شاید مزرعه ای باشد با زاغچه ای بر سر آن زاغچه ای که هیچ کس جدی نگرفتش اینجا را هدیه اش می کنم به آن کس که برای سبد های پرخوابمان سیب آورد حیف که برای خوردن آن سیب تنها بودیم چقدر هم تنها . . .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط حمید علی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
تقديم به کساني که بي هيچ جرمي آهسته تر از ياس به خواب رفته اند ... امشب باران به ميهماني چشمانم آمده ... خسته ام خسته از همه کس و همه چيز حتي از نفس کشيدن... امروز عقربه هاي ساعت حادثه را برايم به تصوير کشيدند ... اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگي را با آه سردي مينوازم
كودك احساسم در باران رها شده است خيس اشفته وتماشايي ، بكذاريد دراين حال بماند!كودكي جه دوران تميزي است به چشمه ا ي در كوهستان مي ماند يا به درياجه اي سرشار از ماهيان سرخ .اي كاش اين دوره را ازسربگيرم يا دست كم فصلي از ان در اغوش كشم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط حمید علی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتمش برف ؟ گفت بر این بام سبز فام
چون مرغ آرزوی تو لختی نشست و رفت گفتم تگرگ ؟ چتر بسردی تکاند و گفت : چندی چو اشک شوق تو امید بست و رفت
سلام به دوستای گلم . قراره یه رای گیری بشه. میخوام این وبلاگ را ببندم و بروم حالا می خواهیم یک رای گیری کنیم برای اینکه ببینیم وب لاگ بمونه یا نه ؟؟؟ لطفا تو نظر خواهی بنویسید ممنون همتون می شم قربون شما <<=
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط حمید علی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر ميداني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير ميكند و صداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد، مهم نيست كه او مال تو باشد، مهم اين است كه فقط باشد: زندگي كند، لذّت ببرد و نفس بكشد . و تو هستی که با دیدنت رنگ رخسارم تغییر می کند و صدای قلبم آبرویم را به تاراج می برد . پس دوستت دارم ای بهترینم . مهم این است که تو فقط باشی ، زندگی کنی ، و نفس بکشی حتی اگر مال من نباشی .
همه آرزویم این است نتراود اشک از چشمانت مگر از شوق زیاد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روز تو عاشق باشی عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه ......
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط حمید علی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز لحظه ی فرودت به صحرای برهوت قلبم را فراموش نکرده ام ان لحظه ای را که با امدنت کلبه غمزده قلبم را روشن کردی اگر می خواهی از قبیله ابر های عاشق باشیم بیا تا به سقا خانه دل هایمان برویم و برای با هم بودن دعا کنیم اگر می دانی که فاصله عمر کوتاه ما به سرعت از صحرای زندگی می گذرد بیا تا به پیشواز دوستی ها برویم بیا تا صدای عشق را از ناقوس کلیسای قلبمان بشنویم و بگذاریم قلب هایمان فقط به عشق دریا بتپد ![]() زندگي عشق است ُُعشق افسانه نيست آنکه عشق آفريد ديوانه نيست عشق آن نيست که در کنارش باشي عشق آن است که به يادش باشي |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط حمید علی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
خداوندا هر روز با طلوع نگاه توست که بر پنجره ی دلها، فرشته ی امید می روید و کام ها را از عشق تسبیح و نیایش سیراب می کند و محبت و زندگی دوباره را بر جان های تاریک جاری می سازد و عطر صمیمانه ی همدلی و دوستی را بر قلب ها می نشاند.
وقتی کسی را عاشقانه دوست می داری، شیوه ی بیان اسمت در صدای او متفاوت است و تو می دانی که نامت در لب های او ایمن است
اگر می خواهید به هرچه دست می زنید، طلا شود و در همه ی امور زندگی کامیاب شوید، لبریز از عشق و محبت باشید خدا به ما می گوید : هر کجا تو با منی ، من با تو ام
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط حمید علی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
تقديم به آناني كه هنوز هم تكه اي از آسمان در چشما نشان ، جرعه اي از دريا در دستانشان و تجسمي زيبا از خاطره ی ايثار گل هاي سرخ در معبد ارغواني دلهايشان به يادگار مانده است .
انتظار واژه ی غریبی است ...
گریان نمی مانم، خندانم!
وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط حمید علی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق در لحظه پديد مي آيد،دوست داشتن در امتداد زمان. پس بياييم يکديگر را دوست بدارييم! ******************************* وقتی دلم برات تنگ میشه..
پشت ابرهای سیاه اسمان پنهان می کنم. آنجا که جز خدای خود هیچکس را نمی یابم پس بدان... هر زمان که باران میبارد دل من برایت تنگ است عشق زیر باران ایستادن و با هم خیس شدن نیست عشق آن است که یکی چتر شود و او هیچ وقت نفهمد که چرا خیس نشد؟ ***************************************
روز رفتن از راه مي رسطوري از خيال تو گم مي شوم همیشه به مقصد میرساند باید در گفتار پدیدار نمود. باید در دیدار پدیدار نمود. بلکه باید در شنیدن پدیدار نمود. بلکه باید در عمل پدیدار نمود. بلکه باید در طریقت پدیدار نمود. با صداقت عمل نمود وبا صداقت طی طریقت نمود. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط حمید علی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
قلبت مرا ميشناسد اما دستاني براي ياراي آن نيست چشمهايت مرا ميبيند مثل ديدن همان پرستوي صبح ديروز مرا بشناس نه شناخت بي دانستن مرا بياد اور ان هنگامه كه تو ميگويي و من دوست دارم فقط نگاهت كنم و ان هنگام كه مرا نمينگري من ميشكنم نه مثل شيشه مثل شاخه كهنسال درخت نارون اري مرا ميشناسي اما نميداني كه چقدر دوستت دارم دوست عزيزم چون ميدانم من با تو هرگز نميتوانم يكي شوم از ته دل با تو يكي شده ام و ارامم فقط بداني يكي هست كه تمام انتظارهايش در ديدن چشمان تو از بيتابي در مي ايند يكي كه تورا فقط به خاطر خودت دوست دارد تمام زيباييها را برايت ارزو دارم . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط حمید علی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
جايي بودم يكي گفت راستي اورا ميشناسي قلب من ميگفت اري اري
بهتر از هر كس ديگر و در زبان گفتم چرا ؟ كم ولي ميدانم او خداي
معرفت است و بس به خود خنديدم كه تو اگر اورا نميشناسي چطور
ميداني چه اخلاقي دارد هر كس تو را بستايد دوستش دارم و انكس كه
تورا منع كند را با زيباييهاي تو اشنا ميكنم انقدر اسمت را شنيدم انروز
كه ديگر تمام طاقتم را از دست دادم براي ديدنت ولي افسوس............... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط حمید علی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط حمید علی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 12:22 بعد از ظهر توسط حمید علی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 12:22 بعد از ظهر توسط حمید علی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
گاه فکر میکنم شاید دوستان همراهم فکر کنند منهم
دارم خودم را گول میزنم اما نه من عاشقانه هایم به وسعت نسیم
بهاری است به وسعت صدای یک آهوی بیابانی من از ته دل هر
شب اویی را صدا میزنم که حتی فکر هم نمیکند من چقدر
دوستش دارم عزیزم ( سالی تازه ت لی پیروز بیت) من از همین
لحظه میگویم بهترین خبر زندگیم اولین سال دوست داشتنم را
با تو تحویل می دهم و سال جدید را با نگاه تو آغاز میکنم هر چند
ندیدنت این روزها مرا بیشتر میکشد اما این صبر هم زیباست
آنقدر زیباست که وقتی میبینمت دست و پایم را بیخودی گم میکنم
شاید متوجهم شده باشی کمکی نه زیاد و این قلب چه غوغایی میکند
دوست دارم سرزنشم کنی مرا هر چه میخوانی بخوان اما من دوستت
دارم وبس کاش میتوانستم روبرویت این حرفها را بگویم اما نمی توانم
و جایز نیست فقط به این احساس میبالم بدون اینکه مرا بدانی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط حمید علی پور
|
|
||